به نام خدا
از اونجایی که نمی خواهم دروغ بنویسم از اول بگویم که این خاطره رو از عمویم که مربوط به یکی از دوستانش بود شنیدم و چون جالب بود براتون می نویسم . ضمنا ً اسم تمامی شخصیت های این خاطره به دلایلی مستعار می باشد .
داستان بر می گرده به حدود ده سال قبل. دوست ِعمو(م) بعد از چندبار خواستگاری از چندین دختر خانم و جواب های رد شنیدن از آن ها بالاخره یکی پیدا شد که اجازه بدهد برای خواستگاری همراه با خانواده به حضورشان شرفیاب شوند تا دختر و پسر با هم حرف بزنن و دیگه کار را ختم به خیر بنمایند .
آقای داماد (مثلا رحیم ) رحیم می گفت آن شب تمامی اهل خانواده پدری(شامل خانواده های عمه ها , عموها پسرو دخترعموها ونیز پسر و دختر عمه ها ) قبل از خواستگاری در منزل ما جمع شده بودند و پدر هم به مناسبت مقدمات ازدواج پسر یکی یکدانه اش برای شام , حسابی سنگ تمام گذاشته بود و آبگوشتی بس چرب و نرم همراه با گوشت و حبوبات فراهم نموده و به خورد مهمانان داده. و از آنجا که من نیز کنار پدر نشسته بودم ایشان به من لطف فراوان ارزانی داشته و اصرار در تناول بیش از اندازه ی من می نمودند . من هم جانب احیاط را در ابتدا رعایت نموده و بعد از خوردن یک تلیت جانانه با نان سنگک وپیازبه جان گوشت های کوبیده شده با دستان مبارک خان عمو افتادم . تقریبا دیگر تا خرره پُر شده بودم که به علت سعی در رعایت احتیاط با شکر خداوند کریم هم برای شام و هم برای راست و ریست کردن مقدمات ازدواج و خوشبختی اینجانب از سفره فاصله گرفته و به تمامی اصرار های اکَل اکل دیگران جواب رد دادم .
ما برای ساعت ده با خانواده عروس خانم قرار داشتیم برای همین هم سر ساعت نه خوردن غذا را پایان داده و بعد از صرف چای و کمی استراحت به دلیل خستگی ناشی شده از صرف شام به سمت خانه ی عروس خانم گسیل شدیم . در میانه ی راه احساس بدی بهم دست داد نه از بابت خواستگاری بلکه از بابت خودم . احساس می کردم که درون شکمم یه اتفاق هایی در حال رخ دادن است معده ام داشت از بالا به سمت پایین حرکت می کرد و بر عکس. اما چندان توجه نکرده وبه مراسم خواستگاری فکر می کردم . بالاخره به منزل امید من رسیدیم و بعد از وارد شدن و انجام سایر مراحل ادب و متانت نشسته و سایرین مشغول صحبت در هر موردی بجز وصلت من و یار . اما در این فاصله بر من چه ها که نمی گذشت؟!!! بر اثر شامی که خورده بودیم نفق کرده و هر لحظه احساس درد در درون شکم مبارکم رو به فزونی می رفت عرق از سر رویم می چکید و از شدت فشار صورتم سرخ شده بود و من دستمالی به دست عرق از پیشانی پاک می کردم . از آن طرف که مادر و خواهر عروس مرا زیر ذره بین گذارده و این عرق و سرخی را به ناشی از شرم و حیای من می انگاردند . مادرم که یک ریز شرح حجب و حیای مرا در نزد مادر زن آینده می گفت و ایشان هم با گوشه چشمی مرا نگاه کرده و لبخندی مسرت بخش به نشانه ی تایید بر لبنشان نقش می بست در حالی که کسی از سِرِّ درونم آگاه نبود . آرزو می کردم که زودتر صحبت را به وصال ما برسانند و از فلفور به خانه بر گردیم . چند باری نزدیک بود که کار دست خود داده و با صدایی بلند از جانب خود نه برخاسته از حنجره بلکه از نقطه ای دیگر از بدن نظر همه را به خود جلب کنم اما با کشیدن نفس هایی عمیق وپی در پی و نشستن بر روی پاشنه ی پا از آن جلوگیری کردم . در حالی که خود را بر روی پاشنه ی پا می فشردم چشمانم داشت بر اثر فشار بر دیواره ی شکم از حدقه بیرون می زد دیگر تحمل نداشتم سرم را رو به پدر برگرداندم و گفتم بهتر نیست برویم سر اصل مطلب ؟
همه با صدایی بلند تایید کردند و من دیگر سر از پا نمی شناختم که تا چند لحظه ی دیگر از آن مخمصه رهایی خواهم یافت . حاضر بودم تمامی شرط و شروط ها را نشنیده قبول کنم تا زودتر خودم را به بیرون برسانم و در جایی دور از دیگران چند صد متری را بدوم . در همین خیالات بودم که صدای پدر عروس را شنیدم که می گفت دخترم چایی رو بیار . سرخی صورتم دو برابر شده بود و به شدت عرق می ریختم . وقتی عروس خانم چایی را آورد اول به پدر و مادرهایمان تعارف کرد و بعد سینی را مقابل من گرفت و گفت بفرمایید ... من هم با همان حالاتی که برایتان توصیف کردم سرم را بالا آورده و عروس خانم را نگاه می کردم تمام حواسم نزد او بود و دیگر به خود فکر نمی کردم . در حالی که چشم در چشمان افسونگرش دوخته بودم نیم خیز شدم تا چای را از سینی بردارم که ناگهان صدایی هولناک تمام چشم هارا به سمت من خیره کرد وهمه با چشمانی متعجب مرا نگاه می کردند . یاد دارم که مادر زن آینده ام قند را میان لبانش نهاده بود که چایی اش را بنوشد اما همزمان با صدا قند در گلویش گیر کرد و در حال خفگی بود و سر صورتش کبود شده بود . مادرم هم پشت سر هم و محکم به پشت او میزد و میگفت داری سوغات می خوری . چایی را درون سینی نهادم و با سرعتی سر سام آور از آن مجلس بیرون شدم . دیگر از مجلس بعد از رفتنم خبر نداشتم و بعد از رهایی از مشکلات یاد شده پیاده به سمت خانه شروع به حرکت کردم در راه به تمامی اتفاقاتی که در خانه در انتظارم بود فکر می کردم ملامت های پدر و مادر خنده های پسر و دختر عمو ها و عمه ها و ........
هنگامی که به خانه رسیدم تنها پدر و مادرم در خانه حضور داشتند . یکراست به اتاق خودم رفتم , پدرم چند دقیقه بعد نزد من آمد و سعی داشت که مرا دلداری دهد و سعی می کرد مرا مجاب کند که برای بار دوم به آن خانه برویم و مراسم خواستگاری را دوباره برگزار کنیم . اما من دیگر روی برگشتن را نداشتم اگرچه عروس را پذیرفته بودم . بنابراین پا روی دل خود گذاشتم و از رفتن سر باز زدم . اکنون سال ها از آن ماجرا می گذرد . من با دختر دیگری ازدواج کردم و عروس سابق هم همسر فرد دیگری شد . اگرچه سال ها از آن ماجرا می گذرد اما من هنوز هم که هنوزه هر گاه عروس سابق را می بینم سرخ می شوم سرم را پایین می اندازم و از مسیر دیگری می روم .
نتیجه ی اخلاقی : این داستان نتیجه ی اخلاقی نداشت فقط باید عبرت گرفت .
پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط برادران sa-sa
|
به نام خدا
بهار سال 1385 بود که خانواده ی ما با خانواده ی خاله ام تصمیم گرفتن برای تفریح در تعطیلات آغاز سال و مهمتر از اون فرار از دست مهمان های نوروزی گسیل شده به طرف مردم مظلوم بیجار , به سمت جنوب کشور فرار کنن.آخ معذرت میخوام به جنوب مسافرت کنیم . روز بیست و هشتم اسفند حرکت کردیم و بدون لحظه ای استراحت خودمونو به دورترین مکان ممکن رسوندیم کجا؟ بندر گناوه .
هوا بس ناجوانمردانه گرم بود وحتی به جرات میگم هوا گرمتر از اواسط مرداد بیجار بود تا جایی که دیگه سروش برادرم گرمازده شده بود هر جایی که یه چشمه میدید مثل قحطی زده ها کله شو می چپوند داخل حوضچه ها .
اما بندر گناوه علاوه بر گرمای شدید بازار بهاری بزرگی داشت که خیلی هم شلوغ بود و ارزان. مثلا اگه تهران یه جنسی رو 700 تومان می خریدی اونجا 300 تومان می تونستی بخری . خانواده خاله ام متشکل از خاله , شوهر خاله , پسر خاله و دختر خاله ام بودن که اون ها هم چند وقتی بود که به تهران نقل مکان کرده بودند و کم و بیش اخلاق تهرانی ها رو پیدا کرده بودن , دختر خاله ی من اون موقع کلاس دوم راهنمایی بود و عاشق عروسک , هر جا که عروسک میدید حتما می خرید اگه همون موقع نمی خرید بعدا حتما می خرید .
تو بازار گناوه یه عروسک بزرگ باربی دید که قیمتش نصف قیمت تهران بود واسه همین هم با خوشحالی وصف نشدنی عروسک رو خرید . دیگه عروسک رو از خودش جدا نمی کرد, تمام دنیاش شده بود عروسکش , هر جا که می رفت عروسک رو با خودش می برد موقع ناهار کنار سفره با عروسکش می نشست و حتی موقع خواب هم عروسکش و کنار خودش می خوابوند . قضیه به همین منوال دنبال می شد که ما مجبور شدیم در راه برگشت از بندر گناوه یه شب رو در اصفهان بمونیم حالا گذشته از اینکه با چه بدبختی یه جایی واسه خواب پیدا کردیم . اون شب دختر خاله ام از فرط خستگی عروسکش رو از ماشین پیاده نکرد و عروسک صندلی عقب ماشین جا موند.
روز بعد همه ساعت 10 از خواب بیدار شدیم . هوای اصفهان هم کمتر از گناوه گرم نبود . اون روز وقتی برای آوردن وسایل صبحانه در ماشین شوهر خاله ام رو باز کردم هوای گرم نه ... هوای داغی به صورتم خورد به طوری که یه لحظه خودمو عقب کشیدم و صبر کردم تا هوای داخل ماشین یه خورده خنک تر بشه , بعد برای اینکه وسایل رو بردارم باید عروسک رو به کناری می ذاشتم , موهای عروسک رو گرفتم و بلند کردم عروسک نسبت به هیکلش سنگین تر بود پیش خودم داشتم فکر می کردم که اینو با چی درست کردن که ابنجوری سنگین شده که یهو احساس کردم که عروسک سبک شده و دیگه هیچ وزنی نداره نگاه کردم دیدم عروسک افتاده کف ماشین اما من که دستم رو باز نکرده بودم که عروسک بیفته , یه نگاه به عروسک کردم یه نگاه به دستم یکباره انگار دنیا رو سرم خراب شد تمام موهای عروسک بیچاره کنده شده بود تو دست من باقی مونده بود , عروسک کچل افتاده بود ته ماشین دیگه نمی دونستم چی کار کنم فهمیدم بر اثر اینکه عروسک در مجاورت آفتاب بوده چسب مو هاش شل شده و طاقت وزنش رو نداشته .
حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم اگه می فهمید حتما این سفر ور برامون زهر مار می کرد تو همین فکر بودم که سرو کله ی پسر خاله ام پیدا شده اون هم وقتی عروسک رو با اون کله ی بی مو کف ماشین دید دو دستی محکم زد تو سرش و نشست روی زمین . در حالی که زبونش از ترس بند اومده بود گفت: یه کاری کن سیا . من هم گفتم غمت نباشه یه خورده چسب واشر ساز داخل جعبه آچارهای ماشین داشتیم که قرمز رنگ بود . چسب رو آوردم و قشنگ کله ی عروسک رو چسب مالی کردیم بعد موی عروسک رو با بدبختی چسبوندیم سر جاش و عروسک رو با احتیاط انداخیم صندوق عقب ماشین . وقتی برگشتیم همه اعتراض می کردن که چرا اینقدر دیربرگشتین می خواستیم بیاییم دنبالتون. الکی یه خالی بستیم که قند ها رو پیدا نمی کردیم
خلاصه بعد از خوردن صبحانه داشتیم وسایل ها رو داخل صندوق عقب ماشین جمع جور می کردیم که ناگهان صدای گریه ی دختر خاله ام سر به فلک کشید من فهمیدم که قضیه ی عروسک لو رفته داشتم می رفتم که خودمو تسلیم کنم که دیدم شوهر خاله ام داره با عروسک ور می ره و میگه عیبی نداره باباجون یکی دیگه برات می خرم آخه ببین نامرد ها تو شرکت به جای یه چسب خوب چسب واشر ساز زدن و اون طرف هم دختر خاله ام داد می زد که نمی خوام من عروسک خودمو می خوام , یکباره نیشم باز شد واز خوشحالی داشتم پر در می آوردم و لی خودمو کنترل کردم وبه روی خودم نیاوردم و آروم آروم رفتم نشستم داخل ماشین جریان از این قرار بود که شوهر خاله ام برای جابجایی وسایل تو صندوق عقب ماشین موی عروسک رو میگیره که عروسک رو بده بغل دختر خاله ام که همون بلایی که سر ما اومد سر اون نازل شد ولی اصل تقصیر ها گردن ما بود ولی کسی نفهمید و به خیر گذشت. از اون تاریخ به بعد هر وقت خونه ی خاله ام عروسک رو می بینم بی اختیار خنده ام می گیره .
نتیجه گیری اخلاقی: عجب خوش یُمنه این چسب واشر ساز !!!!!!!!!!
پایان
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:49  توسط برادران sa-sa
|
به نام خدا
زمان های نه چندان دور یعنی زمانی که من کلاس دوم ابتدایی بودم درمقابل خونه ما چمن زاری بود باچمن هایی به سبزی زمرد و درختانی به بلندی آسمان که بر روی هر یک از درختان بلبلی سکنی گزیده و ترانه سرمستی سر داده بود. تابستان ها عده ای به جای رفتن به صحرا و بیرون شهر برای تفریح به مقابل خونه ی ما می اومدن یک روز از صبح تا عصر را در اونجا بسر می بردن و خر کیف می شدن اما بیچاره ها نمی دونستن که علت اون همه سرسبزی و طراوت عبور رود خانه ای تشکیل شده از فاضلاب های روستای حلوایی بود به تا اون موقع کانال کشی نشده بود و عبور این رودخانه همراه با انواع و اقسام کود های انسانی و حیوانی , تمامی خاکهای آن منطقه را به خاکی حاصلخیز تبدیل کرده بود . این رودخانه آنقدر طولانی بود که از روستای حلوایی شروع میشد بعد از بهم پیوستن رود های کوچک و تبدیل به رودی بزرگ کمی بالاتر از دانش سرای تربیت معلم اون موقع و دبیرستان نمونه کنونی به داخل کانال هایی که واسه مدرسه درست شده بود می ریخت و تا مکان ذکر شده بدون هیچگنه سرپوش و حفاظی بود . دقیقا به یاد دارم زمستان سالی که کلاس دوم ابتدایی بودیم زمستان سختی بود و هوا به اندازه ای سرد شد که سطح این رود خانه ی آب گرم یخ کرد . من و دوستم سعید اون روز صبح واسه رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدیم و وقتی با صحنه ی رود خانه ی یخ زده مواجه شدیم کلی ذوق کردیم انگار شاهد یکی از عجایب دنیا بودیم , حس شیطنت من گل کرد و به سعید گفتم بیا بریم سر سره بازی روی یخ , سعید که از من عاقلتر بود گفت نه یهو دیدی شکست و سر تا پا طلا شدیم . و در حالی که روی یخ بالا و پایین میپریدم می گفتم نه بابا ببین اصلا ً نمیشکنه مگه تو ایران پیست پاتیناژ به این خوشگلی پیدا می کنی ؟ خلاصه سعید هم هوایی شد و اومد و مامشغول بازی واز یاد مدرسه غافل شدیم هی سُر بخور بالا هی سُر بخور پایین دیگه آفتاب در اومده بود و هوا کمی گرم شده بودکه یهو صدای زنگ مدرسه رو از دور شنیدیم سعید گفت سیا بدو زنگ رو زدن . سطح یخ که بر اثر تابش خورشید نازک شده بود , با فشار زیاد پای ما برای دویدن ناگهان شکست و من و سعید تا خرخره افتادیم تو آب طلا , فریاد زنان دست وپا میزدیم که خودمونو بکشیم بیرون , با هزار بدبختی اومدیم بیرون از تمام لباس هامون خیس خیس شده بودند ولی اصلا سرما احساس نمی کردم آب گرم گرم بود بوی انواع مواد رو می تونستی احساس کنی اما به دلیل مخلوط شدن اون ها با هم نمی تونستم تفکیک کنم تو اون سرمای زمستون به سرعت خودمونو به خونه رسوندیم , همینکه درب رو برامون باز کردن و با سرو لباس خیس ما مواجه شدن دیگه نپرسیدن چی شده فقط کتک بود و کتک . با کتک ما رو تا حموم بدرقه کردن لباس هارو از تنمون در آوردن و فرستادن زیر دوش آب داغ برای ضد عفونی شدن بعدش با یه کیسه ی زبر به جون ما افتادن حالا نساب و کی بساب اونقدر ما رو سابیدن که دیگه تمام اعضای داخل بدنم رو میشد دید . خلاصه بعد از سه بار کیسه و پنج بار لیف صابون اومدیم بیرون .و جُم خوردن از کنار بخاری رو برای ما ممنوع کردن . ولی دیگه اون روز رو مدرسه نرفتیم چه کیفی داشت .
نتیجه گیری اخلاقی : دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است .
پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:37  توسط برادران sa-sa
|
به نام خدا
براتون گفتم که سال اول راهنمایی همراه با خانواده به زنجان نقل مکان کردیم . اون موقع من در مدرسه ی شهید مصطفی خمینی زنجان درس می خوندم همیشه بعد از مدرسه با همکلاسی ها می رفتیم ایستگاه اتوبوس و با خط به خونه بر می گشتیم . همه همکلاسی هام بچه های خوبی بودن اما یکی از اون ها مرض داشت و ترک ترک و کُرد کُرد می کَرد من هم محلش نمی ذاشتم , بعضی وقت ها هم وقتی پاشو از گلیمش درازتر می کرد من هم جوابشو می دادم اون هم تا ته میسوخت. یعنی نمی ذاشتم که هر چی دلش می خواد بگه .
یه روز زمستون وقتی که شیفت بعد از ظهر بودیم و از مدرسه مرخص شده بودیم هوا تاریک شده بود به ایستگاه اتوبوس هم که رسیدیم مرد و زن زیادی منتظر خط ها ایستاده بودن که بیان واون ها رو به خونه هاشون ببرن .
منتظر وایستاده بودیم که یهو این پسره _اسمش دقیقا یادم نیست فکر کنم فامیلیش امیدی بود _ دوباره مریضیش شروع شد پیش خودم گفتم اینبار همچین می زنمش کهبه جای حرف زدن مثل _ بی ادبیه ببخشید _ مثل خر عر عر کنه واسه همین هم یواش یواش یه جوری که بهم مشکوک نشه خودمو بهش نزدیک کردم بعد با تمام قدرت پای چپم رو به طرف باسن مبارکش روانه کردم اما چشمتون روز بد نبینه پسره از من فرزتر بود و جاخالی داد من هم از طرفی دیگه نمی تونستم پامو کنترل کنم و از طرف دیگه حواسم هم پیش پسره بود دیدم که پام با همون قدرت وصف ناشدنی بر خورد کرد به پشت یه خانوم که وایساده بود . بنده خدا یک متر هم در محور عمودی و هم در محور افقی تغییر مکان داد تا اومد که بفهمه چی شده من داشتم از اونجا در می رفتم فقط خدا رو شکر که زنجان کسی منو نمیشناخت این بار هم تمام قدرتم به پاهام منتقل شده بود اما نه برای پرتاب شدن بلکه برای دویدن حالا ندو کی بدو با ه کیف گنده تر از خودم مثل فشنگ همچین میدویدم که کسی به گرد پامم نمی رسید دیگه پشت سرمو ندیدم که چه اتفاقی واسه خانومه افتاد فقط می دویدم
نفس نفس زنان خودم رو داخل یه کوچه قایم کردم صبر کردم دو تا خط پر شدن و رفتن بعد دو ایستگاه پایین تر سوار خط شدم و رفتم خونه . به خونه که رسیدم مادرم گفت چرا دیر اومدی؟ من هم در کمال خونسردی گفتم ایستگاه شلوغ بود . چند سال که از اون ماجرا گذشت حقیقت رو براشون گفتم و همه به اون خانوم بیگناه و بد شانس می خندیدیم .
نتیجه اخلاقی : دروغ گفتن کار بدیه هیچوقت دروغ نگین .
پابان
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط برادران sa-sa
|
به نام خدا
سال اول راهنمایی بودم که همراه خانواده از بیجار به زنجان نقل مکان کردیم . آخرهای شهریور ماه 1375 بود تازه کم کم داشتیم سر و سامون می گرفتیم که یه روز مادرم من رو فرستاد تا برم از بقالی محله که میوه و سبزی هم می فروخت بادمجان ( باونجان سیه ) بخرم من هم راست دماغمو گرفتم و راه افتادم به سمت بقالی آقا یحیی ؛ اما آقا یحیی مردی بود قد بلند و لاغر اندام با مو های نیمه بلند و لخت و چهره ای نه چندان سیاه .
در حالی که داشتم به سمت بقالی می رفتم با خودم فکر می کردم که فارسی به باونجان سیه چی می گن ؟
بعد از چند دقیقه به این نتیجه رسیدمچون ما به گوجه فرنگی می گیم باونجان قرمز و به گوجه سبز می گیم گویجه پس بنابراین فارس ها به باونجان سیه می گن گوجه سیاه . اون لحظه رو هیچوقت فراموش نمی کنم داخل مغازه شدم و آب دهنم رو قورت دادم , صدامو صاف کردم و با فارسی بدون لهجه ای گفتم :
سلام آقا یحیی
آقا یحیی با دو تا مشتری دیگه که داخل مغازه بودن داشت حرف می زد نگاهی گوشه چشمی به من کرد و با لهجه ی ترکی گفت سلام علیکویم
با همون فارسی بدون لهجه گفتم ببخشید آقا یحیی گوجه سیاه دارین ؟
یهو انگار آقا یحیی رو برق گرفته باشه با چشم های از حدقه بیرون اومده و گردن کج شده از تعجب به من زل زدو گفت پسر گوجه سیاه چیه ؟ اون دوتا مشتری دیگه هم داشتن با تعجب من رو نگاه می کردن فهمیدم که سوتی دادم به روی خودم نیاوردم و
گفتم : یه چیزهایی هست هم درازه هم پوستش سیاهه از اونا می خوام.
چند لحظه منو همونجوری نگاه کرد . بالاخره یکی از مشتری ها گفت بادامژان ( بادمجان ) می خواد آگا یحیی
من هم گفتم آره آره از همون از همون .
یهو هم خودم خندم گرفت هم آقا یحیی , گفت بیرون تو صندوقه برو ببر
من هم در حالی که از خجالت مثل گوجه فرنگی سرخ شده بودم سرم رو پایین انداختم و رفتم که گوجه سیاه سوا کنم .
نتیجه اخلاقی : بادمجان غذای لذیذی است .
پایان
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط برادران sa-sa
|
تقریبا حدود دوازده سال پیش بود مدرسه ها چند وقتی بود که تعطیل شده بودن ما هم از خوشحالی و بیکاری نمی دونستیم چی کار کنیم ؛ یکی از بچه محل های هم سن خودمون – ما 4 تا بچه محل بودیم که با هم , هم سن هم کلاس بودیم _ که اسمش رو نمیگم (علی ) یه تفنگ بادی داشت که چند وقت یه بار با اجازه ی باباش می آورد بیرون و تحت نظارت پدررش ما به یه نشونه ای که می ذاشتن تیر می زدیم بین همه ی ما علی از همه تیر اندازیش دقیق تر بود . اون روز تصمیم گرفتیم گه خودمون آبگوشت پرنده درست کنیم واسه همین هر کدوم از بچه ها مسئول یه کاری شد . علی مسئول شکار پرنده با تفنگ بادی ؛ دیگری مسئول تهیه لوازم آلات آشپزی و آشپزگروه؛ دیگری هم مسئول خریدن نان و من هم مسئول سر از تن جدا کردن پرنده های زخمی شده توسط علی بودم , اولین پرنده رو علی بعد از چند بار خطا رفتن تیرش زخمی کرد ما هم خوشحال و دوون دوون رسیدیم بالای سر پرنده , حالا نوبت من بود که سر پرنده رو جدا کنم , حقیقتش دلم نمی اومد. اولین بارم بود. گنجشک بد بخت رو تو دستم گرفته بودم و داشتم بهش نگاه می کردم که داشت نفس نفس میزد , پیش خودم گفتم همه گوسفند و گاو ها رو روبه قبله ذبح می کنن واسه همین هم رو به قبله ایستادم , کله ی گنجشک رو محکم بین دوتا از انگشت هام گرفتم ؛ چشم هامو بستم و گفتم بسم الله و محکم کشیدم اما سر گنجشک از تنش کنده نمی شد فقط من هی می کشیدم و گردن اون مادر مرده هی کش می اومد چشمم رو که باز کردم دیدم گردنش شده حدود 3 سانتیمتر اما سرش کنده نشده و بدبخت بس که محکم گردنش رو فشار داده بودم خفه شده اما به بچه ها هیچی نگفتم واسه اینکه از ملامتشون می ترسیدم این دفعه دیگه تا جایی که خدا بهم قدرت داده بود و دست هامو تا جایی که می تونستم از هم باز کنم کله ی گنجشک رو گرفتم و کشیدم , بالاخره کنده شد و بچه ها لبخند رضایت بر روی لبانشان نشست . القصه به از کشتن چند تا سار و جند تا گنجشک دیگهو کنده شدن سرهاشان توسط من یکی از پایه های این قتل ها که یه خورده خانم منش هم بود گفت حالا موقع کندن پر این بیچاره هاست , با یه سطل آب داغ یه کارد میوه خوری مشغول به تمیز کردن پرنده های شکار شده ؛ بودیم بعد از تمیز کردن اون ها رو داخل قابلمه ریختیم و انواع ادویه هایی که تو خونه هامون پیدا می شد رو بهش اضافه کردیم سیب زمینی هم ریختیم. کم کم دیگه داشت شکل آبگوشت واقعی می گرفت , که پدر یکی از بچه اومد وکلی ما رو تشویق کرد و در حالی که احسنت احسنت می گفت در قابلمه رو ور داشت بخار زیادی از قابلمه به بیرون منتشر شد و همراه با اون چهره ی پدر دوستم از حالت خندان خوشحال به حالت تعجب تغییر کرد , با همون حالت متعجب یه نگاه به محتویات داخل قابلمه می کرد و یه نگاه به صورت خندان و نیش تا بنا گوش باز شده ی ما بعد با یه صدایی که از تعجب از گلوش بیرون نمی اومد گفت : تو این آبگوشتتون رشته هم ریختین ؟ ما همصدا گفتیم نخیــــــــــــــر. گفت پس اینا رشته ها چیه داخلش ؟ رفتیم دیدیم آره یه چیز های رشته مانندی داخل قابلمه در حال پختنه همه داشتیم به همدیگه نگاه می کردیم که یهو همه نگاه ها به طرف آشپزمون که همون خانم منش بود برگشت . خودش هم فهمید چه گندی زده , آقا یادش رفته بود موقع پر کندن پرنده ها محتویات داخل شکمشونو خالی کنه و روده های پرنده ها در داخل قبلمه در حال پختن بود . همه با حسرت آبگوش ساعت دو ونیم بعد از ظهر در حالی که اهالی خونه هم نهارشونو خورده بودن داشتن چرت می زدن راه افتادیم سمت خونه .بدبختی اینجا بود جرات زنگ زدن هم نداشتیم که درب رو واسه مون باز کنن , واسه همین تا ساعت پنج گرسنه بیرون از خونه موندیم تا از خواب بیدار بشن .
نتیجه ی اخلاقی : با تفنگ بادی نباید بازی کرد. وسلام
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط برادران sa-sa
|
سلام از این به بعد می خوام براتون اگه تونستم هر روز یه خاطره بزارم امید وارم خوشتون بیاد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:45  توسط برادران sa-sa
چگونه یک دختر را بخندونیم و به طرفه خود جذب کنیم.
خوب حالا می خوام چند تا نکته بهتون بگم که بتونید بدون این که تبدیل به یک آدم مسخره بشید هر دختری رو بخندونید و در ضمن به سمت خودن جذب کنید:
قبل از این که شروع کنم این رو تذکر بدم که دلیلی که اکثر مرد ها از خندوندن نتیجه مثبت نمی گیرن اینه که سعی می کنن با گفتن جوک دخترها رو بخندونن. در حالی که خنده ای که در اینجا مورد نظر ماست خنده ی حاصل از داشتن یک شخصیت با مزست. برای مثال چارلی چاپلین برای خودش یک شخصیت خلق کرده بود که بامرزه بود کاراش (خجالتی و دست و پا چلفتی در عین کحال زرنگ و ... ) شما هم باید برای خودتون یک شخصیت خلق کنید که جذاب و خنده دار باشه ولی مطمئنا دست و پا چلفتی مورد نطر ما نیست.
با کارهایی بهتون می دم می تونید یک شخصیت بامرزه خلق کنید و در عین خنده دار بودن جذاب هم باشید:
1. تا می تونید در مورد مسایل مختلف مربوط به دختر زیاده روی کنید. مثلا یه دختری بهتون میگه وای چقدر موام بد شده امشب (داره ناز می کنه که شما بگید نه خیلی هم قشنگه)! و شما هم می گید : من نی خواستم بروت بیارم ولی آره خیلی بد شده. همونجا احتمالا دختره میخنده و یک وشگونی ازتون می گیره و شما هم می تونید اینو براش دیگه تا آخره اون شب داستان کنید و همش بگید وای همه دارن مواتو بگاه می کنن! حالا چی کار کنیم و یا مثلا من خجالت می کشم با این موا با تو راه برم و ....
2. تا اون جا که می تونید سعی کنید متحمش کنید می خواد شمی رو بلند کنه! دختر . مثلا اگه گفت دیگه دیره و من باید برم خونه بگید ولی من باهات نمیام و اون می گه نه گفتم تو بیا گفتم من می خوام برم خونه و شما هم که انگار کرید می گید ای بابا ما هنوز همدیگرو درست نمیشناسیم و تو می خوای منو ببری خونت. عجب دور و زمونه ای شده ها و ...
4. زیادی لبخند نزنید و به جوکهای خودتون نخندید.
5. مسایل مختلف رو به هم مربوط کنید به طرزه با مزه. مثلا اگر یه دختره چاق وارد یه کافی شاپ میشه که شما نشستید شد و ک بزرگی داشت بگید اه، جنیفر لوپز اینجا چیکار می کنه یا ...
6. احساساتشو لطیف مسخره کنید؟ مثلا : می گه وای واقعا از اینکه مردم بقل دستم سیگر بکشن متنفرم! بگید: حالا واقعا نسبت به این کار چه احساسی داری؟ ...
این ها رو با جوک ها و تیکه های با مزه تون قاطی کنید، حتما نتیجه می ده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:11  توسط برادران sa-sa
|
در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز بوجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .
۱ـ روش کوزه ایی : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .
۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن میکنی شکلات بین مردم تقسیم میکنی تا مرد آرزوهات بیاد.
نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع میتونین فانوس هم روشن کنین .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:59  توسط برادران sa-sa
|
چگونه لج دخترها را در بياوريم
۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از یکی دیگه بپرسید
۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید رو بوق
۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید
۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو عوض کنید
۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:57  توسط برادران sa-sa
|